تبلیغات
SM.STORY - ادامــــــــــــــــــــــــــــــه^________________^



Admin Logo
themebox Logo



مارس

امروز همه ش خواب بودم...نمی خواستم بلند شم و ببینم فردا شده نی امدی هیچول هیونگ وسط های ظهر بزور بیدارم کرد...هیوک بیا

دعواش کن میدونم فقط نگرانمه ولی مگه خودت نگفتی فقط خودت حق داری دعوام کنی؟دیدی هیچول دعوام کرد پس تو باید بیایی دعواش کنی

بهش بگی فقط تو حق داری من را دعوا کنی...اگه نیایی قول میدم بزارم همه دعوام کنن اصلا به همه میگم دعوام کنن اون قدر دعوام کنن تا تو

بیایی...

 

 

هائه هنوزم مواظب خودت نیستی  مگه نه؟...امممم میگم می خوای یکم فقط یه کوچولو مواظب خودت باشی؟...اخه میدونی خیلی نگرانتم...پس

فقط یه کوچولو اون قدر کوچک که معلوم نباشه دوستم نداری مواظب خودت باش...راستی امروز پسرم را دیدم...خخخخ باید ببینیش مثل

بچگی های تو مرتب گریه می کنه لب هاش را اویزون می کنه سوجین آآآ یعنی مامانش  گفت اسمش سونگمین ه خیلی بامزه است کاش بودی

و می دیدیش...

13مارس

هیوک فردای فرداهم شد تو نیامدی...فکر کنم  دیگه نمایی میدونی حق با هیچول هیونگه از اولم این داستان من نبود...داستان سوجین بود فکر

کنم در هرصورت اون اول تر تو را دوست داشته...ببخشم هیوک باشه؟...ببخشم که اومدم وسط داستان تو و سوجین و پسرت...فکر کنم باید

داستان خودم را از اول شروع کنم...فقط یکم سخته می دونی اخه قلبم وقتی فهمید داستان شما بوده نه ما دیونه شد یهو زد زیر گریه ولی اون

قدر اروم گریه کرد تا کسی جز من نفهمه...نباید کسی بفهمه قلبم گریه کرد وگرنه باز دعوام می کنن...هیوک دعواهاشون را دوست ندارم

دعواهای تو بهتر بود...

 

 

هائه دلم برات تنگ شده...واییییییی خدایا سونگمین عالیه  با اون لب های خوشگلش وقتی می خنده مثل فرشته ها می شه حاظرم قسم بخورم

حلقه های نورانی دور ش را می تونم ببینم قرار شد فردا ببرمش پارک فقط من و اون مثل پدر و پسر های واقعی می شیم!از همین الان دلم

براش تنگ شده لپ های بامزه لب های اویزونش کیوهیون از همین الان عاشقش شده ولی اون دویل فکر کرده حتی نمیزارم نگاهش کن!نمی

تونم برای فردا صبر کنم

 

 

 

14مارس

 هیچول یکی از ابرو هاش را با تعجب بالا انداخت "امشب نمی خوای تو اون دفترچه مسخره بنویسی؟"دونگهه در حالی که لب پایین ش را

اروم می گزید سرش را به نشونه نه تکون داد.هیچول در حالی یکی از پاهاش را روی دیگری می انداخت گفت"و چرا؟"دونگهه سرش را به

ارامی بالا اورد اشک هاش به خوبی نمایان بود بی صدا به اغوش هیچول پناه برد"هیونگ خلیل درد می کنه...خیلی خیلی..مگه خودش همیشه

نمی گفت قلب من خیلی کوچولوه پس چرا درد به این بزرگی بهم داد؟...هیونگ من خیلی خیلی دوسش دارم خب؟...پس چرا اون من را خیلی

خیلی دوست نداره؟...خودش گفت به خدا خودش گفت...ولی الان دیگه نمی گه..."

هیچول با ناراحتی به دونسنگ مورد علاقه اش نگاه کرد مگر چه قدر بود وسعت قلب اش که این همه دوست داشتن هیوک را در خود جای

داده بود به ارامی موهای دونگهه را نوازش کرد"هائه ...به جاش من خیلی خیلی دوست دارم باشه؟..."

 

 

امروز با سونگمین و سوجین رفتیم پارک آآآ خب قرار نبود سوجین بیاید ولی خب دیگه نمی دونم چی شد که باهامون اومد کل روز با

سونگمین بازی می کردم و می خندیدم پسر اون فوق العاده است خوشحالم که سوجین راجبش بهم گفت واییی خدا من پنج سال بزرگ شدنش را

ندیدم باید این پنج سال را حسابی جبران کنم!!ولی میدونی حس می کنم یه چیزی را یادم رفته یه چیز مهم امممم یعنی چی مهم تر از سونگمین ه

یا اندازه اون مهم است؟اممم فعلا بهتره بهش فکر نکنیم اگه واقعا مهم باشه بازم یادم میاد مگه نه؟...