تبلیغات
SM.STORY - Was it destiny or you? 1



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 24 اسفند 1393-07:12 ق.ظ

نویسنده :Nora elf

Was it destiny or you? 1


سلام ببخشیدددددددد

عاغا من بار 10امه دارم پست میزارم ارسال نمی شهT.T

دیشب 4ساعت خوابیدم تا خود الان درگیر بودم ولی بازم دیر شد معذرت:"l

نو کامنت شدم فقط شما پر کامنت باشید^.^







1مارس

_هائه من متاسفم ولی فکر نکنم ما امروز بتونیم ازدواج کنیم...

این دقیقا جمله ای بود که نیم ساعت قبل از شروع مراسم دونگهه شنید.چیزی که کل قضیه را خنده دار تر می کرد این بود تمام مدتی که

هیچول به سمت هیوک حمله می کرد یا لیتوک که سعی می کرد باهاش حرف بزنه اون هیچ چیزی نگفت یا کاری نکرد فقط ایستاده بود همون

جا و به هیوک نگاه می کرد.دونگهه هیچ وقت نفهمید این هیچول بود که درست به زیر چشم هیوک ضربه زد یا شیوون که کمی ان طرف تر

یستاده بود و چه جوری از نشیمن خانه لیتوک سر در اورد اون واقعا نمی تونست بفهمه چی شده فقط جمله هیوک تو سرش تکرار می شد و

لیتوک که کنارش نشسته بود مرتب می پرسید"هائه خوبی؟"خدایا لیتوک احمق بود؟مطئنا اون خوب نبود!بهتره بگیم افتضاح بود تا یک ساعت

قبل مراسم ازدواج ش بود اما حالا این جا نشسته بود اونا توقع داشتن خوب باشه؟به ارومی از جاش بلند شد باید از هیوک می پرسید باید ازش

توضیح می خواست ولی هیوک کجا بود؟

 

 

 

فضای بار کاملا تاریک بود به زحمت می تونستی کسی را اونجا ببینی خب بالاخره مگه چند نفرمراسم ازدواج شون را  بهم زده بودند که این

جا باشن؟هیوک پشت میز بلند پیشخوان نشسته بود و بی توجهه به بارمن ی که براش ویس//کی سرو می کرد می خندید.به چی؟به خودش به

کل حماقتش و بچه ش!اوکی این احمقانه بود که اون بچه 6ساله داشته باشه خودش ندونه اصلا چرا باید بخاطر بچه ای که فقط یه نصف روز

به وجودش پی برده مراسم ازدواج شو بهم بزنه!اما دونگهه درکش می کرد مگه نه؟

اون فقط ترسیده بود همه چی کاملا ناگهانی اتفاق افتاد و اون نمی دونست باید چی کار کنه به کیوهیون قضیه را بگه ولی مگه فرقی می

کرد؟در هر صورت اون بچه وجودش داشت و حتی ذهن خلاق کیوهیون هم نمی تونست از بینش ببره.

10مارس

میدونی همه چی درست مثل قبل ه فقط حس می کنم یه چیزی گم شده یه چیز خیلی کوچک شاید به کوچکی قلب ادم...هیوک؟...من خیلی دوست

دارم خب؟..ولی فکر کنم تو خیلی دوستم نداری یعنی فقط دوستم داری نه خیلی مگه نه؟..

هووووف...هیچول هیونگ می گه دیگه حتی نباید اسم تو را به زبون بیارم می گه تو الان یه بچه کوچولو داری خیلی کوچولوه؟...از قلب من

کوچولو تره که می خوای مواظب اون باشی نه قلب من؟...قلب منم کوچولو هااا...باور کن خلی کوچولوه الان خیلی درد می کنه...هیوک یادته

ماشین اسباب بازی تو بهم دادی تا درد نکنه می شه الان خودتو بهم بدی تا درد نکنه اخه این دفعه خیلی خیلی درد می کنه انگار یه چیز خلی

بزرگ شکسته نه ماشین اسباب بازیم...امممم میشه زود بیایی دردش زیاده خب...شب بخیر هیوکی...

 

فلش بک

 

صدای هق هق بلند پسربچه ای را می توان به راحتی شنید.ماشین اسباب  بازی کوچکی کمی ان طرف تر افتاده.پسربچه ای هم سن سال

دونگهه به سرعت از دوچرخه قرمز رنگش پیاده می شود و باعجله به سمت دونگهه می اید سر کوچک دونگهه را میان دست هاش می گیره

و با صدایی که به خوبی بغض توش موج میزنه زمزمه می کنه"هائه؟خوبی؟چی شده؟کی اذیتت کرده من حساب اون عو//ضی را می رسونم"

پسر کوچکتر در میان هق هق هایش به ارامی جواب می دهد"هیوک...قلبم درد می کنه...ماشینم شکست"هیوک  به سرعت ماشین کوچک

اسباب بازی  و به سمت دونگهه گرفت"مال من برای تو حالا بهش بگو دیگه درد نکنه باشه؟"

 

 

ایششش من چرا هنوز دارم توی تو می نویسم؟اصلا حس خوبی ندارم نوشتن خاطرات چه فایده ای داره؟....امممم هائه می دونم دیگه این را

نمی خونی ولی می شه حداقل این جا برات بنویسم دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده.هائه من متاسفم باشه؟...میدونم گند زدم به همه چی

ولی من واقعا نمی دونم الان باید چی کار کنم...نمی تونم ازت بخوام صبر کنی ولی می شه خواهش کنم بازم دوستم داشته باشی؟

 

11مارس

هیوک؟...پس چرا نمیایی؟...من دیشب خواب دیدم خیلی خوب بود میدونی تو برگشته بودی بغلم کرده بودی می گفتی دیگه هیچ وقت نمی ری

قلبم درد نمی کرد وقتی بیدار شدم مطئن بودم امروز برمی گردی ولی هنوز که نی امدی هنوز پنج دقیقه دیگه تا فردا مونده اخه می دونی به قلبم

قول دادم دیشب بهش گفتم اگه فردا بشه دیگه هیچ وقت درد نمی کنه... بیا زودتر بخوابیم نبینیم فردا شده تو هنوز برنگشتی...

 

 

هائه؟...کیوهیون میگه تو خیلی عذاب می کشی...از عمد مواظب خودت نیستی نه؟...می خوای بازم من بیام پیشت حواسم بهت باشه؟...هائه تو

هنوز من را دوست داری مگه نه؟...بخاطر همین مواظب خودت نیستی...هائه می دونم خودخواهیه ولی من خودخواه م...می شه دیگه هیچ وقت

مواظب خودت نباشی؟...

 

اون پایین صحفه زده دنبالک ها ادامه اون جا کلیک کنید ادامه شه:l

یا لینک زیر بزنید برید تو صحفات جانبی گوشه:"l


http://sm-story.mihanblog.com/extrapage/wasitdestinyoryou


 



نظرات() 
نوع مطلب : eunhae 
دنبالک ها: ادامهههههههههه 
http://lashandaweissinger.jimdo.com
شنبه 7 مرداد 1396 08:02 ب.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should also pay
a visit this webpage on regular basis to obtain updated
from latest reports.
http://plaza.rakuten.co.jp/ariannadolbee/diary/201507020000
یکشنبه 1 مرداد 1396 04:50 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts about Was. Regards
manicure
شنبه 9 اردیبهشت 1396 10:12 ق.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your weblog.
You have some really good articles and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd absolutely love to write some content for your blog in exchange for a link back to mine.
Please send me an email if interested. Regards!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:23 ق.ظ
Hi friends, how is all, and what you want to say
concerning this article, in my view its actually
remarkable for me.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:31 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and was wondering
what all is needed to get set up? I'm assuming having
a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% certain. Any suggestions or advice would be greatly appreciated.
Many thanks
نگین
سه شنبه 4 فروردین 1394 07:52 ب.ظ
از هیوک متنفر شدم
آها یه چیزی من نویسنده جدیدم
پاسخ Nora elf : از بچه من متنفر نشو
کوجا نویسنده جدیدی گلم؟
یگانه
شنبه 1 فروردین 1394 06:17 ب.ظ
ای وای خصوصی شد؟
ببخشید
مرسی عزیزم
جوبمو اینجا بدهههههه
پاسخ Nora elf : فدای سرت
مرسییییییییی که خوندی و کامنت گذاشتی چشممممم حتماااا
یگانه
شنبه 1 فروردین 1394 06:10 ب.ظ
اخه من ک اینو خوندم
ولی خیلی باحاله هیوکش عاشق شخصیت هیوکشم
البته دونگهه شم مامانیه
پاسخ Nora elf : هان؟
هیوک بچه م خیلی بچه خوبیه باور کن
دونگهه عشق خودمهههههههه
مرسی که کامنت گذاشتی
shokofe
پنجشنبه 28 اسفند 1393 12:49 ق.ظ
سلام عزیزم دستت درد نکنه با این که یکم ناراحت کنندست داستانش اما یه جورایی بامزه هم هست دوسش دارم
پاسخ Nora elf : سلام گلمممممم
خخخخخ لطف داری تو
دست شما هم درد نکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر