تبلیغات
SM.STORY - Say goodbye old friend



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 5 فروردین 1394-11:00 ق.ظ

نویسنده :Nora elf

Say goodbye old friend

سلام عرض میشه باز

وان شات کایسو می باشد این پست

برید ادامه ایشالله دوست داشته باشید

کامنت یادتون نره


به اشک هام التماس کردم نبارن ولی بی فایده بود بازم بدون اجازه پایین اومدن من از تنهایی در اوردن توی خیابون های تاریک قدم میزدم با

خودم فکر میکردم: حالا دیگه واقعا تنهایی...

من جونگمین پسر 20 چند ساله ای که عاشق پسری شد که چند سال از خودش کوچکتر بود ولی برام مهم نبود تا کجا کی قراره بمونه چون تو

خیال من سهون مال من بود قرار بود برای همیشه بمونه...

از این فکر لبخند تلخی زدم کت م را بیشتر به خودم چسبوندم سعی کردم تصویر مزاحمی که تو ذهنم می اومد رو پاک کنم ولی بی فایده بود

تصور اون پسر ریز نقش چینی کنار کسی که تمام این سال ها کنارم بود بی فایده بود...و صدای سهون که درست کنار گوشش زمزمه کرد:

هیچ وقت ترکم نکن...

یاد اور خاطره ای برام شد شاید برای سهون قدیمی و برای من هنوز هم اون خاطره جون داشت!

 

 

...................................................................................................................................................

گوشه باغ بزرگی به دور از هیاهویی که در خانه ای که درست وسط باغ بود پسربچه ای زیر درخت بزرگ چناری خودشو جمع کرده بود

به سختی گریه می کرد.هق هق هاش تنها صدایی بود که در شعاع ده متری جایی که نشسته بود به گوش می رسید جایی اون طرف تر پسر

بچه کوچک تری با چشم های خیس به پسر بزرگتر خیره شده بود همراه اون گریه می کرد زیر لب چیز های نا مفهومی رو زمزمه می کرد.

پسر بزگتر بدون توقف گریه می کرد پسر کوچک تر با تردید بهش نزدیک می شد در حالی که بدون اجازه دست های کوچک شو درو پسر

بزگرتر قفل می کرد با شرم گفت:

هیونگ...لطفا گریه نکن...

پسر بزگتر با بهت به طرف صورت خیس اشک او برگشت بدون هیچ حرفی بغلش کرد پسر کوچک تر جثه بزرگ پسرک را در میان بازو

هایش گرفت تک جمله ای گفت برای همیشه در ذهن پسر بزگتر ماند:

نمیرم...هیچ وقت!

و پسر بزرگ تر باور کرد که او مانند والدینش نخواهد رفت!

..................................................................................................................................................

سطل زباله گوشه خیابون رو با حرص به طرفی پرت می کنم داد میزنم:

تو لعنتی گفتی نمی ری!!

روی زمین می شینم دوباره تصویر پسرک چینی که در اغوشت جا گرفته من و به مرز جنون می کشه...رو به اسمان سیاه شب می کنم داد میزنم:

اون هم ازم گرفتی!! پس چرا نمی کشیم راحتم نمی کنی؟

از این فکر به خودم می خندم...اون قدر خدا با هم قهر کرده که حتی حاظر نیست همین کار را هم برام کنه...

با حرص و چشم های خیس بلند می شم جوری که انگار دارم با خدا حرف میزنم می گم:

خیلی خوب این کارو نمی کنی؟اونم ازم گرفتی؟باشه باشه فهمیدم !!

لبه  پل بزرگی می ایستم  تا شاید این جوری لجبازی م رو به خدا ثابت کنم ولی بازم خاطرات مزاحم به سراغم میان

...................................................................................................................................................

جونگمین من می ترسم...

پسر بچه ای در حالی که به پل عابر پیاده ای که رو به روش قرار داشت گفت پسر بزگتر با غرور گفت:

هییی لازم نیست بترسی!

پسر کوچک تر سرش رو پایین میندازه با ناراحتی زیر لب گفت:

ولی من واقعا از ارتفاع می ترسم...نمی شه از یه راه دیگه بریم مدرسه؟

.و با امیدواری به چشم های پسر بزگتر نگاه می کنه

پسر بزگتر بدون هیچ حرفی پسر کوچک تر را بغل می کند در حالی که پله ها را بخاطر سنگینی وزنی  پسر کوچکتر به سختی بالا می ره و

بدون توجه به صدا های هووو پسر بچه های مزاحم گفت :

فقط چشم هاتو ببند وقتی رسیدم باز کن..

و پسر بچه کوچکتر  میان بازوهای پسر بزگتر ارام میگرد چشم هایش را می بندد...

.................................................................................................................................................

میان گریه هام می خندم زیر لب میگم:

پس چرا نمیایی تا باز بغلت کنم مگه هنوز از ارتفاع نمی ترسی؟

چشم هام می بندم  با خودم فکر میکنم هنوزم از قهوه متنفری؟هنوزم از این باهم تو یه تخت بخوابیم خجالت می کشی؟با این فکر چشم هامو باز

می کنم داد میزنم:

پس چرا از این که توی یه تخت با اون بخوابی خجالت نمی کشی لعنتی؟

رو به اسمان می کنم با اعتراض میگم:

بس نیست؟

پوزخندی میزنم  معلومه که بس نیست...تو این لطف را در حقم نمی کنی من را خلاص نمی کنی... باشه..باشه..فهمیدم...

مثل بچه ها شیطون رو پل از کمر خم می شم صدای ت تو سرم می پچیه که بازم داری می شماری...

...................................................................................................................................................

جونگمینااا ...واقعا سخته نمی تونم...

پسر بزگتری که جونگین نام داشت با اعتراض و با مهربونی گفت:

هییی اون قدر هام سخت نیست نگاه کن و بعد د ر حالی که انگشت هایش را می شمرد ارام با حوصله گفت:

یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...هشت...نه...ده!

دیدی ؟؟اسون بود مگه ن؟

پسر بچه کوچکتر نگاهی به انگشت های کشیده و بلند جونگمین کرد بعد نیم نگاهی به انگشت های خود بعد در حالی دست های پسر بزگتر را

می گرفت با خوشحالی گفت:

با اینا شمردن اسون تره و در حالی که بعد از هر شماره به چشم های متعجب و خوشحال جونگمین لبخند میزد شروع به شمردن کرد:

یک...دو...سه...چهار..پنج..شش..هفت..هشت ...نه

به چشم های خوشحال و عاشق پسر بزگتر زل میزنه  و منتظر میشه در شماره اخر کمکش کنه پسر با لبخند زمزمه می کنه

ده!

...................................................................................................................................................

تو پشت من تکرار میکنی ده و با خوشحالی بغلم می کنی هنوز گرمای اغوشت را به یاد دارم...ولی این جا سرده هیچی نیست فقط صدات که

مرتب تکرار میکنه ده تو سرم می پیچه من با لجبازی خودمو پایین پرت می کنم زیر لب می گم: ده...

.

.

.

دست های کوچکی دورم بازوم حلقه می شه سعی می کنه نگه م داره چشم هامو باز می کنم به چشم های بزرگ و درشت پسر روبه روم

خیره میشم:

در حالی نفس نفس میزنه میگه:

هییی زیادی جون نیستی برای مردن؟

و من فقط نگاهش می کنم اون دست هاشو جلو میاره با خوشحالی میگه:

کیونگ سو و شما؟

یه چیزی تمام خاطراتتو می بره نمی دونم چیه ولی من با اصرار می خوام بهشون چنگ بزنم بگیرمشون مثل بچه های لجباز ولی وقتی پسر

روبه روم بزور دست هام بین دست هاش میگره قبل از این که بتونم از خاطراتت خدافظی کنم همه شون میرن و من  فقط می تونم بهت بگم

خدافظ دوست قدیمی...

 



نظرات() 
نوع مطلب : exo  one shot 
فاطمه
یکشنبه 12 فروردین 1397 12:22 ب.ظ
خیلی خفن بود❤❤❤
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:45 ب.ظ
Hello colleagues, its impressive paragraph
concerning educationand fully defined, keep it up all the time.
foot pain explored
چهارشنبه 7 تیر 1396 03:44 ب.ظ
Outstanding quest there. What occurred after?
Thanks!
foot pain relief
دوشنبه 5 تیر 1396 05:55 ب.ظ
I am very happy to read this. This is the kind of manual that needs to be given and not the accidental misinformation that is at the
other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
Julihargrow.Wordpress.com
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 12:51 ق.ظ
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anyplace, when i read this post i thought i could also
make comment due to this brilliant article.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:14 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I to find It truly
helpful & it helped me out much. I hope to give something back and aid others like you aided me.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 08:06 ب.ظ
hello!,I really like your writing very much! percentage we communicate
extra about your post on AOL? I need an expert on this space to unravel my problem.
Maybe that is you! Taking a look ahead to peer you.
shokofe
دوشنبه 10 فروردین 1394 01:15 ق.ظ
پاسخ Nora elf : فدات خیلیییییییی ممنون که خوندی
Atefeh
یکشنبه 9 فروردین 1394 09:48 ب.ظ
قشنگ بودممنون
پاسخ Nora elf : فداتخواهش می کنم عزیزممرسی که خوندی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر